تبلیغات
خاطـــــــــره - روایتــگر عشــــق
تاریخ : چهارشنبه 20 فروردین 1393 | 07:40 ب.ظ | نویسنده : خاطره
آوینی از دیدگاه سیدمهدی شجاعی

دراین حال و روز که بندها ترنم ماندن دارندو زنجیرها سرود نشستن میخوانند، کندن چه کار سترگی است،
پر کشیدن چه باشکوه است و پیوستن چه شیرین و دوست داشتنی،کاش با تو بودیم وقت قرآن انتخاب تو با
انتخاب حق.
کاش با تو بودیم آن زمان که دست ازاین جهان می شستی و رخت خویش ازاین ورطه بیرون می کشیدی.
کاش با تو بودیم آن زمان که فرشتگان، تورا بر هودج نور می گذاشتند و بال های خویش را سایه بان 
زخم های روشن تو می کردند. 
کاش با تو بودیم آن شام آخر که سالارمان،ماه بنی هاشم علیه السلام،به شمع وجود تو پروانه سوختن داد. 
گریه ما، نه برای رفتن توکه برای جاماندن خویش است. احساس میکنم که دراین قیل و مقال، 
چه قال گذاشته شده ایم، چه از پا افتادیم، چه در راه مانده ایم چه درخود فرو شکسته ایم.
احساس میکنم آن زمان که تو دست بر زانو گذاشتی و یاعلی گفتی، ماهنوز سربر زانو نهاده بودیم.
گریه ما، نه برای «رجال صدقوا ما عاهدوالله» است. 
گریه ما، نه برای «فمنهم من قضی نحبه» است. گریه ما، گریه ی جگرسوز «فمنهم من ینظر» است.

ای خدا!به حق آن امام منتظرت، نقطه شهادتی بر این جمله طویل انتظار ما بگذار که طاقتمان سر آمده
است؛ تابمان تمام شده است؛ توانمان به انتها رسیده؛ کاسه صبرمان سرریز شده است و خیمه انتظارمان
سوخته است مرتضی!


بقیه در ادامه مطلب....
ای همسفر تابناک مدینه! مگر نه یک ماه تمام، پابه پای هم طواف کردیم؟ 
مگرنه ما یک ماه تمام در کوچه پس کوچه های مکه و مدینه، چشم در چشم درغربت ولایت گریستیم؟
مگرنه یک ماه تمام، نفس در نفس به مناجات نشستیم و شهادت هم رااز خدای هم خواستیم؟
این چه گران جانی بود که نصیب من شد و آن چه سبکبالی که نصیب تو. 
چرا به خدا نگفتی که خارهای گل را نتراشد؟ چرا به خدا نگفتی که میوه های نارس و آفت زده راهم
دور نریزد؟ چرا به خدا نگفتی که برای چیدن گل، بر روی علف های هرز پا نگذارد؟
چرا به خدا نگفتی که پشت درهم کسی ایستاده است. چرا به خدا نگفتی....
اما اکنون ازاین شکوه چه سود؟ تو اینک برشاخسار بلند عرش نشسته ای و دست نگاه ما حتی به 
شولای شفاعتت نمی رسد. مرتضی، دست فروتر بیار واین دست خسته را بگیر. شاخه ها را خم کن 
تا دراین بال شکسته نیز اشتیاق پرواز و امید وصال زنده شود. درد ما، درد فاصله هاست. 
مرتضی! قبول کن که تو در اینجا و درکنارماهم، اینجایی نبودی. دمای جان تو با آب و هوای این جهان
سازگاری نداشت. کدام ترازو می توانست این همه شور و عشق را نشان دهد. کلامت از آن روی 
بر دل می نشست و روایتت ازآن جهت رنگ حقیقت داشت که از سروهم و گمان سخن نمی گفتی.
دیده های خویش را به تصویر می نشستی. از نردبان معرفت بالا رفته بودی.



ای سید... ماکه از گفتن از تو عاجزیم! پس سپردیم به دوستی که همراهت بود،

دوستی که درکنارت نفس کشیده بود، همسفـــرت شده بود...

و تنها این دردو دل سید مهدی شجاعی با تو نبود! حرف دلــــ خیلی از مانیزبود.

مایی که نبودیم و ندیدیمت اما وصفت را زیاد شنیده ایم و خودت بهتر خبرداری 

که چندین وچندنفــــرتوراشهیدرفیق وهمراه خودانتخاب کرده اند...

این رفیقان ودوستدارانت رارهانکن...امروزدراین جنگ  بیشترازپیش کمکتان رامیطلبیم...
دعایمان کنید...