تبلیغات
خاطـــــــــره - آخر مهمانــــی...
تاریخ : دوشنبه 14 مرداد 1392 | 01:38 ق.ظ | نویسنده : خاطره
 غریبه ای گفت: بزن بر طبل بی عاری...
  زدم... چشــم هایم را بستم و قهقه ی مستا نه سر دادم و هیـچ نگرفتم هیچ چیز را!
  در اوج شادی و لذت بودم که بغضم ترکید!  خاک زانوانم را به سمت خود کشید ...
  دست روی قفسه ی سینه ام گذاشتم
 همیــن جـاها بود...
 آن امانتی که سپرده بودش به مــن !
 سپرده بود که مواظب خانه ام باش! درهایش را باز مگذار! چراغ هایش را خاموش نکن! نکند بی وفایی کنی و سر نزنی؟!
 نکند از نیامدنت با تار عنکبوت ها گره بخورد؟! نکند ویرانش کنی؟! 
 خیالش را آسوده کرده بودم که مواظب خانه ات هستم! درهایش را باز نمی گذارم! چراغ هایش را خاموش نمی کنم!
 مگر می شود وجودم را ویران کنم؟!
   
                           

  ولی هرچه دست فشردم نبود!
  خیانت در امانت؟!               
       بقیه درادامه مطلب                 
باید پیدایش می کردم ... حتی ویـــرانه هایش هم نبود!
باید پیدایش می کردم ... کجا؟ کجا؟ کجا؟
همان جایی که محبوبم گفته بود چشم فرو ببند؛ که نگاه آلوده تیری زهرآلود از طرف دشمن قسم خورده ات است...
  ولــی مـن ...
آن تیر مستقیم قفل خانه را نشانه گرفته بود و در باز شده بود و....
باید پیدایش میکردم ... کجا؟ کجا؟ کجا؟
همان جایی که محبوبم گفته بود دل نبند ...
  ولـــی مـن ...
پناه دادم! بعد اجاره ... رهن ... فروش ...
ویرانش کردند و احساسش کردم...
ویرانش کردم و احساسش کرد...
حالا من بودم و اشک هایم! دیگر هیچ نبود!
محبوبم اشک را دوست داشت... خیـلی
دویدم پرس و جو کردم ...

گفتند: مهمانی خدا نزدیک است
گفتم: شرط حضور چیست؟
گفتند: دل

آنجا بود که معنی چرخیدن دنیـا به دور سـر و احسـاس خاک برسـری را به خوبی حس کردم!

گفتند: ویـرانه هم پذیرفته میشود

چشمانم خندید و برخاستم...
ساعت های مهمانی می گذشت و می گذشت...
به گوش سپردن، به صحبت، به فکر، به ... می گذشت!
ولی خرده های متلاشی و ویـرانه ها همان بود که بود!
درد چشمانم همان ...!
راوی گفت فرشــته ها بال هایشان را برای حضور مهمانان گستـــرده اند !
خودم را جمع و جور کردم و مرتب نشستم که بال فرشتـــه ها را...
گفت نگه داشتن دیــن مانند نگه داشتن خاکسـترآتـش در کف دست استــ !
 به دستانم نگاه کردم، یعنی نگه داشتن سخت تر از نگه داشتن ویرانه ی امانتــی است؟ یابرعکس؟؟؟
یا اله العاصین! من آن زمان که معصییت کردم، مرگ اعتقــاداتم را باور نکردم ...
زمان دل تنگـــی، دست روی شاهرگـــ...

«و لقدخلقناالانسان و نعلم ما توسوس به نفسه و نحن اقرب الیه من حبل  الورید[16ق]»

وما انسان را آفریدیم و می دانیم که نفس او چه وسوسه ای به او می کند،و ما از شاهرگ او به او نزدیک تریم.

  آخــرمهمانــــی ...

                        نگاه لطف خدا تا به گریه ام افتاد
                                                                 به خنده فاتحه ای خواند و گفت روحت شاد