تبلیغات
خاطـــــــــره - کمیــــ دیــرتـر...
تاریخ : جمعه 23 خرداد 1393 | 07:27 ب.ظ | نویسنده : خاطره
از هاف تایم دوم پنج دقیقه گذشته بود. که دیدم زنگ میزنن. بیخیال صدای زنگ شدم.
ولی دوباره صدای زنگ درآمد، با خودم گفتم:عجب سریشه! اگه جواب ندم تا شب
میخواد رو اعصابم اسکیت بره.
از جام بلند شدم و همچنان که به تلویزیون چشم داشتم به سمت آیفون رفتم.
شاید درست به اندازه یک ثانیه چشمم به آیفون افتاد و خشکم زد!
اسد بود! همون جوونی که مجلسمون را بهم زده بود.
قاعدش این بود که محل نذارم. ولی چیزی مثل جاذبه وادارم میکرد جواب بدم!
تا گوشی را برداشتم،
گفت:
- رسید اون موقعی که منتظرش بودی. بپر پایین بریم!

نمیدونم چ مدت تو شوک بودم...

- معطل چی هستی؟! دیرشد پسر بجنب!

دوباره صدای اسد از آیفون گفت:

- اگه حاضر نیستی بگو برم.

گفتم:
- من حاضرم. لباس هم پوشیدم. ولی...

گفت:
ولی چی؟ معطل چی هستی؟!

گفتم:
- من ک آمدنی ام. نخواستن و نتونستن تو کارم نیس. گفتم ک لباسم تنمه!
...فقط... نتیجه این بازی معلوم شه من اومدم.

گفت:
- همین الانم دیره! شما به بازیت برس. من رفتم.خداحافظ

میدونی دلم ازچی سوخت؟ شاید دودقیقه از رفتن اسد نگذشته بود که داور سوت پایان
را کشید با همون نتیجه یک - یک!
بدیش اینه که هم از اونا جا موندم هم بازی را نتونستم ببینم!
فکر کنم به یه همچین چیزی میگن:
خسرالدنیا و الاخرة


حواسمون باشه جا نمونیم...!


پیشنهـاد:
رمان کمی دیرتر سیدمهدی شجاعی

رمان با یک اتفاق شگفت آغاز میشود، جشن نیمه شعبان و مجلسی پرشورو
بسیاری که فریاد "آقابیا" سر داده اند... دراین میان جوانی و فریادی که: "آقانیا.."
این شروع جذاب مارا با افرادی آشنا میکند که همه مدعی انتظارند اما وقتی
هنگام عمل به شعارها می رسد...


عیدتونم مبارکـــــ

برچسب ها: نیمه شعبان، جام جهانی،